تبليغاتX
دختر ماه
من ماندم و دنیایی حرف ناگفته

درد بزرگیه
برای کسی که متوجه نبودنت نیست
پرپر بشی 
ولی وقتی بعد از یک روز در به دری و دلواپسی
بهش میگی نگرانت بودم دلم هزار راه رفت
تموم چیزی که میشنوی
یک "مرسی" خشک و خالیه.....!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط دختر ماه  | 

روز معلم. روز بابای مهربوونم مبااااااارک


این یکی از پست های قدیمیه منه که چندان بی ارتباط با امروز نیست...

خواستم یاداوری کنم. البته به خودم.


روز همه ی معلم های عزیزم مباااااااااااااااااااااارک.



____________________________________


 يك اگر با يك برابر بود...

 

معلم پاي تخته داد مي زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود

ولي آخر كلاسيها،

لواشك بين خود تقسيم مي كردند

وان يكي در گوشه اي ديگر"جوانان" را ورق مي زد

براي اينكه بيخود هاي و هوي مي كرد و با آن شور بي پايان،

تساوي هاي جبري را نشان مي داد

با خطي خوانا بروي تخته اي كز ظلمتي تاريك غمگين بود

تساوي را چنين نوشت: يك با يك برابر است.

 

از ميان جمع شاگردان يكي برخاست،

هميشه يك نفر بايد به پاخيزد ...

به آرامي سخن سر داد:

تساوي اشتباهي فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسيد:اگر يك فرد انسان، واحد يك بود

                                                         آيا باز يك با يك برابر بود؟

سكوت مدهوشي بود و سؤالي سخت.

معلم با خشم فرياد زد آري برابر بود

و او با پوزخندي گفت:

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آنكه زور و زر بدامن داشت بالا بود و آنكه

                                    قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت پايين تر بود

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آنكه صورت نقره گون، چون قرص مه مي داشت بالا بود

وان سيه چرده كه مي ناليد پايين بود؟

اگر يك فرد انسان واحد يك بود،

اين تساوي زير و رو مي شد

حال مي پرسم اگر يك با يك برابر بود

نان و مال مفت خواران از كجا آماده مي گرديد؟

يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد؟

يك اگر با يك برابر بود

پس كه پشتش زير بار فقر خم ميشد؟

يا كه زير ضربت شلاق له مي گشت؟

يك اگر با يك برابر بود

پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزه هاي خويش بنويسيد:

                               يك با يك برابر نيست ....

 

پ.ن : برای خوندن زندگی خسرو گلسرخی به ادامه مطلب رجوع کنید...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط دختر ماه  | 

ایم هم از فال حافظ سال 91!!!

________________________________________________

دیــدار شــد مـُیـَـسـّر و بــوس و کـنـــــار هـم

از بـخــت شــکــــر دارم و از روزگـــــــــار هـم

زاهـد بـرو که طـالـع اگــــر طـالـع مــن ســـت

جامـم بـه دسـت بـاشـد و زلـف نـگـــــار هـم

ما عـیـب کـس به مـستی و رنـدی نمی‌کنیم

لـعـل بـُتـان خـوش ست و می خوشگوار هـم

ای دل ! بـشـارتـی دهمت : محتسب نـمـانـد

و ز می جهان پـُر است و بـُتِ مـیـگـسـار هـم

خاطر به دست تـفـرقـه دادن نـه زیـرکی ست

مـجـمـوعـه‌ای بـخــواه و صـُـــراحی بـیـار هـم

بـر خـاکـیـان عـشـق فـِشـان جـُرعـه‌ی لـبـش

تـا خـاک لـعـل گــون شـــود و مـُشـکـبـار هـم

آن شـد که چـشم بـد نـگران بـودی از کـمـیـن

خصم از مـیـان بـرفت و سـرشـک از کـنـار هـم

چـون کــایـنــــات جـمـلـه بـه بـوی تـو زنـده‌انـد

ای آفـتــاب ! ســـایـــه ز مــــا بـر   مـــدار هـم

چـون آب روی لاله و گل فـیـض حـُسن تـوست

ای ابـر لـطـف ! بـــر مـــنِ خــاکــی بــبــار هـم

حـافـــــظ اسیـر زلـف تـو شـد از خـدا بـتـرس

و ز انـتـصــــــــاف آصـفِ جــــم اقـــتـــــدار هـم

بـُـرهــان مـُلـک و دیــن کــه ز دسـت وزارتــش

ایـّـام کــان یـمـیـن شـد و دریــا یـســــــار هـم

بــر یـــاد رٰای انـــور او آسـمـــــان بـــه صـبـــح

جـان می‌کـُنـــــــد فــــدا و کـواکـب نـثــار هـم

گـوی زمـیـن ربـــوده‌ی چـوگـان عــدل او ست

ویـن بـر کـشـیـده گـنـبـد نـیـلـی حـصــار هـم

عــزم سبــک عــنـــان تـــو در جــنـبـــش آورد

ایـــــن پــــــایـــــــدار مـرکـز عـالـی‌مـَـدار هـم

تـا از نـتـیـجــه‌ی فـَلـَــک و طــَـوْر  دوْر او ست

تـبـدیـل مـــــاه و سـال و خـزان و بـهــار هــم

خــالـــی مـبــــــاد کـاخ جــلالــش ز سـروران

و ز ســـاقـیـان ســــــرو قــد گـــلــعــذار هــم 


+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط دختر ماه  | 


زمان بی تو نمیگذره...

به خصوص مواقعی که انقدر غرق کار و خودت هستی که فراموش میکنی یکی قلبش برات میتپه

دلش میخواد حداقل تلفن ورداری و حالش و بپرسی!

 

**********************

پ.ن: گذری به گذشته:



چقد باید بگذرد

تا مـن

...در مـرور خـاطراتم

وقتی از کنار تــو رد می شم.

تنـــم نلــرزد.....بغضــم نگیــرد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط دختر ماه  | 

 

این روزها عجیب دلم تنگ است

دلم تنگ است برای آن روزها

دلم تنگه آن روزهاییست که هرگز آرزویشان را ندارم

دلم تنگه توست

دلم فریاد می خواهد

دلم گریه می خواهد

دلم ذهن بی دغدغه می خواهد

دلم آرامش می خواهد

دلم خوااااااب می خواهد...

خواب

خواب

.

.

.

.

و باز هم خواب...

خوابی برای ابد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط دختر ماه  | 


عیده همگی مبارک

اینم عیدی تون!!!




+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط دختر ماه  | 

 

امروز روز کیفیته!

مهندس از صب که اومده مدام میگه امروز باید درست کار کنیم هر چند روزای دیگه کار می کردیم ولی امروز باید بیشتر و درست تر کار کنیم....

 

نظر شخصی من: روز کیفیت تو ایران یه روزیه دقیقا مثل روز طبیعت!!(۱۳ به در خودمون)  متوجهین که!

 

پ.ن: امروز تو شرکت ما سه ساعت برق قطع بود!!! این یعنی خوابیدن ۷ تا خط تولید و تمامی دستگاه و سیستمها به مدت سه ساعت!!!!  روز کیفیت مبارک!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط دختر ماه  | 

 

بذا این یه هفته تموم شه.

همین یه هفته. فقط همین...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 3:9 بعد از ظهر  توسط دختر ماه  | 

 

هیچ آرامشی پایدار نمی ماند

دلخوش مباش!

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط دختر ماه  | 

ماهي جون آبي دريا رو فراموش نکنيم
قصه ي آبي موجا رو فراموش نکنيم
نکنه دلت بگيره ، بشکني مثل حباب
ببره دنيا رو آب ، بسپاري چشماتو به خواب

ماهي جون تنگ بلور ، قصر بلور نيست مي دوني
مي توني بشکني اين تنگ بلورو ، مي توني
ماهي جون تنگ بلور ، قصر بلور نيست مي دوني
تو بخواي بشکني اين تنگ بلورو ، مي توني

شب اين تنگ بلور ، نقره ي ماهو کم داره
چشماي آبي تو هميشه رنگ غم داره
پشت اون کوه بلند ، درياي آزاد ماهي جون
چشم به راتن همه ماهي هاي آزاد ، ماهي جون
چشم به راتن همه ماهي هاي آزاد ، ماهي جون
ماهي جون تنگ بلور ، قصر بلور نيست مي دوني
مي توني بشکني اين تنگ بلورو ، مي توني
ماهي جون تنگ بلور ، قصر بلور نيست مي دوني
تو بخواي بشکني اين تنگ بلورو ، مي توني

شب اين تنگ بلور ، نقره ي ماهو کم داره
چشماي آبي تو هميشه رنگ غم داره
پشت اون کوه بلند ، درياي آزاد ماهي جون
چشم به راتن همه ماهي هاي آزاد ، ماهي جون
بال هاتو تکون بده ، نفس بکش ، شنا بکن
بشکن اين شيشه رو با سر ، خودتو رها بکن
بشکن اين شيشه رو با سر ، خودتو رها بکن
ماهي جون تنگ بلور ، قصر بلور نيست مي دوني
مي توني بشکني اين تنگ بلورو ، مي توني
ماهي جون تنگ بلور ، قصر بلور نيست مي دوني
تو بخواي بشکني اين تنگ بلورو ، مي توني


-----

شاید وقتشه منم تنگ بلورمو بشکنم!

باید برم و به دریا برسم

دیگه نمیشه نفس کشید توی این تنگ

اینجا دیگه جای موندن نیست



+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط دختر ماه  | 


"جاده منتهی به جهنم با قصد های خوب سنگفرش شده است"

                                                                                               کتاب بهانه ممنوع!

                                                                                                  برایان تریسی


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط دختر ماه  | 


به دنبال خدا نگرد

خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آنجاست
در جمع عزیزترینهایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آنجا نیست

او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش
باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست

زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
فقط یک چیزهایی اهمیت دارند
چیزهایی که وقت کوچ ما، از خانه بدن، با ما همراه باشند
همچون معرفت بر الله و به خود آیی

دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
و با بی پروایی از آن درگذریم
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند است
و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
نگاهی تیره و یأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید:

آیا "زندگی" را "زندگی کرده ای"؟


برگرفته از:
DiaMethod

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط دختر ماه  | 

این چه معنی میده؟؟!!!!!


مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد




قضـــــــــای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جــــــــای آشتی نگذاشت
مگـــــــــــــــر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد
مرا روز ازل کاری بجــــــز رنــــــدی نفــرمــــودند
هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخــش
که ساز شـــــرع از این افسانه بی‌قانون نخواهد شد
مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویـــم چون نخواهد شد
شراب لعل و جــــای امن و یار مـــهربان ساقی
دلا کــی به شــــود کارت اگر اکنون نـــــــــخواهد شد
مشوی ای دیده نقـــش غم ز لوح سینه حافظ
که زخــــــــم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط دختر ماه  | 

اینک که من از دنیا می روم بیست و پنج کشور جزو شاهنشاهی ایران است و در تمام این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان در آن کشور ها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران دارای احترام می باشند. جانشین من خشایار باید مثل من در حفظ این کشورها بکوشد و راه نگهداری این کشور ها این است که در امور داخلی آنها دخالت نکند و مذهب و شعایر آنها را محترم بشمارد.

اکنون که من از دنیا می روم دوازده کرور زر در خزانه ی پادشاهی داری و این زر یکی از ارکان پادشاهی تو می باشد زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش که تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه ان را بکاهی. من نمی گویم که در مواقع ضروری از ان برداشت نکن زیرا قاعده ی این زر در خزانه این است که هنگام ضرورت از ان برداشت کنند اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه بازگردان. مادرت آتوسا بر من حق داردپس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن.

ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم. من روش ساخت این انبارها را که با سنگ ساخته می شوند و به شکل استوانه است در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شوند حشرات در آن به وجود نمی آیند و غله در این انبار ها چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و تو باید بعد از من بع ساختن این انبارهای غله ادامه دهی تا اینکه هموراه آذوقه 2 یا 3 سال کشور در آن موجود باشد و هر سال بعد از اینکه غله جدید به دست امد از غله موجود در انبارها برای تامین کسر خوار و بار  استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما. به این ترتیب تو هرگز برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال در این مملکت خشکسالی شود.

هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار. برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافیست. چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده ی نامشروع نمایند نخواهی توانست به مجازاتشان برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت دوست بنمایی.

آبراهی که من می خواستم بین رود نیل و دریای سرخ به وجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این آبراه از نظر بازرگانی و جنگ خیلی اهمیت دارد و تو باید آن آبراه را به اتمام برسانی. عوارض عبور کشتی ها از آبراه نباید آن قدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ترجیح بدهند از آن عبور نکنند.

اکنون من سپاهی به سمت مصر فرستادم تا اینکه در قلمرو ایران نظم و امنیت برقرار کنند. ولی فرصت نکردم سپاهی به یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی. با یک ارتش نیرومند به یونان حمله کن و به یونان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند.

توصیه ی دیگر من به تو این است که هرگز دروغ و تملق را به خود راه مده. چون هر دوی آنها آفت سلطنت هستند. پس بدون ترحم دروغ را از خود درو نما. هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن. برای اینکه عمال دیوان به مردم مسلط نشوند، برای مالیت قانونی وضع کرده ام که تماس عمال دیوان را با مردم کم کرده است و تو اگر این قانون را حفظ کنی. عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواند داشت.

افسران و سربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری نکن. اگر با آنها بدرفتاری کنی آنها نخواهند توانست تلافی آنها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست خوردن تو را فراهم نمایند. معامله ی متقابل کنند. اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد.ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد.

امر آموزش که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا اینکه فهم و عقل آنها بیشتر شود و هرقدر فهم و عقل آنها زیاد شود. تو با اطمینان بیشتر می تونی سلطنت کنی. همواره حامی کیش یزدان پرستی باش اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی کنند و پیوسته به خاطر داشته باش که هر کس باید آزاد باشد که هر کیش که میل دارد پیروی نمایند.

بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم، بدن من را بشوی و آنگاه کفنی که خود فراهم کرده ام بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار ده و در قبر بگذار اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هر زمان که می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی که من پدر تو و پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور حکومت کردم مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد. خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد خواه یک خارکن. هیچ کس در این جهان باقی نمی ماند اگر تو در هر زمان که فرصت به دست می آوری وارد قبر من بوشی و تابوت را ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد. اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی بگو که قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند.

زنهار. زنهار. هرگز هم مدعی و هم قاضی نشو. اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر نماید. زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد.

هرگز از آباد کردن دست برندار. زیار اگر دست از آباد کردن برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت. زیرا قاعده این است که وقتی کشور آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود. در آباد کردن حفر قنات و احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول قرار ده.

عفو و سخاوت را فراموش نکن و بدان که بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهی عفو است و سخاوت. ولی عفو فقط موقعی باید به کار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و تو خطاکار را عفو کنی ظلم کرده ای. زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای. بیش از این چیز دیگری نمی گویم و این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو اینجا حاضر هستند کردم تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم که مرگم نزدیک شده است.


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط دختر ماه  | 


یا رب آن آهوی مشکیـن به ختــــن بازرسان
وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان
دل آزرده ما را به نسیـــــــــمی بـــــنـــــــــــواز
یــــعنی آن جان ز تن رفته به تن بازرسان
ماه و خورشیــــد به منزل چو به امر تو رسند
یــــار مـــــــــه روی مرا نیز به من بازرسان
دیــــــــده‌ها در طلـــــب لعـل یمانی خون شد
یا رب آن کـوکب رخشان به یمن بازرسان
بــــــــرو ای طایر میــــــــــــمون همایــــون آثار
پیــــــش عنـقا سخن زاغ و زغن بازرسان
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
بشنــــو ای پیک خبرگیر و سخن بازرسان
آن که بــــــودی وطنـــــش دیـــده حافظ یا رب
به مـــــــــرادش ز غریبی به وطن بازرسان


---------------


- چرا دیگه اینجا نمی تونم خودم باشم؟؟!!!

  چرا می ترسم خودم باشم اینجا؟؟


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط دختر ماه  | 


پای پنجره نشستم کوچه خاکستریه باز زیر بارون

من چه دلتنگتم امروز

انگار از همون روزاست حال و هوام رنگ توه

کوچه دلتنگ توه



دلم گرفته دوباره هوای تو رو داره

چشمای خیسم واسه ی دیدنت بی قراره

این راه دورم خبر از دل من که نداره


آروم ندارم یه نشونه می خوام واسه قلبم

جز این نشونه واسه چیزی دخیل نمی بندم

این دل تنهام دوباره هوای تو رو داره



هوای شهر تو با بوی گلا

پیچیده توی اتاقم مثل خواب

داره بدجوری غریبی می کنه

آخه جز تو دردمو کی می دونه



دلم گرفته دوباره هوای تو رو داره

چشمای خیسم واسه ی دیدنت بی قراره

این راه دورم خبر از دل من که نداره


آروم ندارم یه نشونه می خوام واسه قلبم

جز این نشونه واسه چیزی دخیل نمی بندم

این دل تنهام دوباره هوای تو رو داره



------


پ.ن1: امشب گریستم...

پ.ن2: دل واسه اینه که بگیره دیگه. دلی که نگیره که دل نیست!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط دختر ماه  | 


دلا خو کن به تنهایی


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط دختر ماه  | 


عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی

به روی یکدگر ویرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان و لرزان

دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی

گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعره ی مستانه را

خاموش آن دم بر لب پیمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

نه طاعت می پذیرفتم

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمایان

سبحه ی صد دانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان

هزاران لیلی ناز آفرین را

کو به کو آواره و دیوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را

پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

که می دیدم مشوش عارف عامی

ز برق فتنه ی این علم آدم سوز مردم کش

به جز اندیشه ی عشق و وفا

معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

به عرش کبریایی ، باهمه صبر خدایی

تا که می دیدم عزیزی  نا بجا

ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد

گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و

تاب تماشای تمام زشت کاری های این مخلوق را دارد

و گرنه من به جای او چو بودم

یک نفس کی عادلانه

سازشی با جاهل و فرزانه می کردم !

عجب صبری خدا دارد !

عجب صبری خدا دارد !

عجب صبری خدا دارد.....!


"معینی کرمانشاهی "

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 10:9 بعد از ظهر  توسط دختر ماه  | 

عید همگی مبارک


هر کدومشو که دوست داشتین بردارین


این عیدی من به شماست @};-


منم عیدی می خوااااااااااااااااااامممم











+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط دختر ماه  | 

خدایا!!!


فروزانت به عهدش وفا کرد. هر چند سخت بود ولی شیرین بود و پر از آرامش.

خدایا فروزانت می خواهد، خالصانه از اعماق وجودش، که به عهدت وفا کنی!!!


فروزانت دوستت می دارد...

******

تکمیل 1(1389/7/16):

- 2 روز پیش یه چیزایی شنیدم.. در مورد تو . نمی دونم خوشحال شدم یا دلم گرفت. ولی اینو می دونم که خوشحال شدم از اینکه یک قدم به خواستت، به خواستنت، به آرزوت و به چیزی که می خواستی و می خوای نزدیکتر شدی... این تنها دلیل خوشحالیم بود. ولی همینم واسم کافیه. چون می دونم که خوشحالی. 

- خدایا، از تو انرژی می خواهم، قدرت اراده ای خیلی بیشتر و عشقی بیشتر و بیشتر که تقدیمش کنم به او  برای خواستن هایش، برای خوشحالیش و برای بیشتر به تو رسیدنش.


----

تکمیل ۲- تکمیل یکی مانده به  آخر:  (۱۲/۸/۸۹)

زندگی یعنی امید و تو به من نشون دادی

می رسه صبح سپید و تو به من نشون دادی

دست به دست از ابتدا رو پا به پا تو جاده ها رو

معنی واژه ی ما رو با توام تا انتها رو 

تو به من نشون دادی

 

تو به من نشون دادی چطور سر پا بمونم

یا اگه خوردم زمین پا شم چه آسون می تونم

تو به من نشون دادی چطوری از عشق بخونم

احتمالا می دونستی راهشو نمی دونم

تو به من نشون دادی دوست دارم چه رنگیه

جمله ی عاشقتم چه جمله ی قشنگیه

تو به من نشون  دادی عهد همیشگی چیه

عاشق بی قید و شرط قهرمان اصلی کیه


---------------

تکمیل 3- تکمیل آخر (89/8/14)

- خدایا ممنونتم. ممنونتم برای آرامشی که به زندگی او تقدیم کردی. ممنونم با تمام وجودم که به عهدت وفا کردی.

عهدی که برام به اندازه دنیا ارزش داشت. حالا دیگه هیچی نمی خوام. جز تداوم آرامش. دیگه هیچ آرزویی ندارم...

ممنونتم(گل)



+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط دختر ماه  |